تبليغاتX
شمس و شلغم

شمس و شلغم

شبهای شمس خوانی در غیاب خورشید

 
 
 
تا چند از فراق مرا کار بشکنی

زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی

دستم شکست دست فراقت ز کار و بار دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی
هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ کاین شیشه‌ام تنک شد هشدار بشکنی
زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل گر زوترک نرانی ناچار بشکنی
خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ خونش چنین دود چو دل نار بشکنی
باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا در وصل روی دلبر عیار بشکنی
مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی

کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی

تبریز از تو فخر به اینت مسلم است صد تاج را به ریشه دستار بشکنی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:12  توسط شلغم  | 

 

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 12:52  توسط شلغم  | 

 

چیست با عشق آشنا بودن بجز از کام دل جدا بودن
خون شدن خون خود فروخوردن با سگان بر در وفا بودن
او فدایی است هیچ فرقی نیست پیش او مرگ و نقل یا بودن
رو مسلمان سپر سلامت باش جهد می‌کن به پارسا بودن
کاین شهیدان ز مرگ نشکیبند عاشقانند بر فنا بودن
از بلا و قضا گریزی تو ترس ایشان ز بی بلا بودن
ششه می‌گیر و روز عاشورا تو نتانی به کربلا بودن
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 11:45  توسط شلغم  | 

این هم شعر هفته ی آخر بهمن. یه کم سخته ولی می تونیم. لطفن روی معنی کلمه ها و صور خیال کار کنید. ممنون

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود

از دلم صورت آن خوب ختن می‌نرود چاشنی شکر او ز دهن می‌نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می‌نرود
بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می‌نرود
جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می‌نرود
همه مرغان چمن هر طرفی می‌پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می‌نرود
مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می‌نرود
زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می‌نرود
جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می‌نرود
جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می‌نرود
چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می‌نرود
گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می‌نرود
حیله‌ها دانم و تلبیسک و کژبازی‌ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می‌نرود
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 12:1  توسط شلغم  | 

جان آمده در جهان ساده

جان آمده در جهان ساده       وز مرکب تن شده پیاده
سیل آمد و درربود جان را       آن سیل ز بحرها زیاده
جان آب لطیف دیده خود را       در خویش دو چشم را گشاده
از خود شیرین چنانک شکر       وز خویش بجوش همچو باده
خلقان بنهاده چشم در جان       جان چشم به خویش درنهاده
خود را هم خویش سجده کرده       بی‌ساجد و مسجد و سجاده
هم بر لب خویش بوسه داده       کای شادی جان و جان شاده
هر چیز ز همدگر بزاید       ای جان تو ز هیچ کس نزاده
می‌راند سوی شهر تبریز       جان چون شتر و بدن قلاده

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 10:8  توسط شلغم  | 

شب شمس دوم به صورت آفلاین برگزار شد

حاضرین: شمس تبریزی، مولانا محمد جلال الدین رومی بلخی ترکی افغانی ایرانی، شلغم ساوجی، سوشیانس لاهیجی

غایبین: سمندر شمیسا (خواب تشریف داشتند)؛ ماشالا شمس الواعظین (از عاشورا به این ور اوین تشریف دارن همونجا غزل می خونن)، شمس پهلوی (نامبرده دچار اختلال هواس می باشد و پس از خروج از وطن در سال 1357 هنوز مراجعت نفرموده است)


و اما غزل امشب:


ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا

             بر من خسته کرده‌ای روی گران چرا چرا
بر دل من که جای تست کارگه وفای تست                هر نفسی همی‌زنی زخم سنان چرا چرا
گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری            جان و جهان همی‌بری جان و جهان چرا چرا
چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری              ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا
مهر تو جان نهان بود مهر تو بی‌نشان بود             در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن              ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا
ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل               بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا

 
سوشیانس(گیرم که هیچ کجایم به ناجیان نماند) در جلسه ی پس از نخست:
 
اول اینکه بیش از ده بار خواندم این غزل ناب را. و چه حظی برده ام از مصراع به مصراعش، بماند. و کاش آنچنان که باید بتوانم برداشتم را به قلم آورم.
 

اول اولش که مولانا با سوال شروع می‌کنه و البته تا تهشم نهضت ادامه داره، می‌گه تو که کلی به جون خسته‌ی من سخت می‌گیری و بالکل روی از وفا برگردوندی، یه عالمه چرا؟!

تو بیت بعد می‌گه چرا به دل من(که اسما مال منه و رسما جایگاه تو و سخت متعهد به وفای تو)، سنان می‌زنی. مفهوم سنان، سرنیزه‌س و به جهت زخم‌زنی آورده  شده (البته به گمانم).

تو بیت سوم اشاره می‌کنه به اینکه تو که جان و جهان منی(عجبا)، با رفتنت جان و جهان می‌بری.(حس می‌کنم تو مصراع اول این بیت از "نو که می‌یاد به بازار، کهنه می‌شه دل‌آزار" حرفی زده)!!

خودمونیم چقدر تحویل گرفته معشوقشو این مولانای خوب!

باز تو بیت چهارم می‌گه تو که آب حیاتی(چشمه‌ی خضر همون آب حیاته)، نهر بهشتی، و بازم آب حیاتی!! چرا من از آتشِ دوریِ تو باید مثل تشنه ای در حسرت آب لبام خشکه بزنه؟؟(آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم ..)

محبت من به تو هستی و جان منه، که از چشم پنهونه. پس چطور این مهر توی دل من این‌همه اثر گذاشته؟ و اتفاقا اثراتشم مشهوده.

تو این بیت ظاهرا شمس بالاخره سکوتو می‌شکنه که؛ من جان هستم و از دیده پنهون. و زخمِ من هم باید مخفی باشه. چرا صورت تو(اشاره به حال مولانا داره) از این زخم حکایت می‌کنه؟

می‌گه تو شمسی و همه نورها وام‌دار توان، ستاره‌ها هم شرمندتن! این همه دودلی و موندن بین دل و گمان برای چی؟

 

نتیجه اخلاقی: نداره. رسما ترویج بی‌بندوباریِ دله! (عشق را کرانه کجا پیداست؟ نشانم دهید دوستان!) و این نتیجه نه بس؟؟

 

شبتون بخیر.


شلغم: در مورد یه شعر عاشقانه ی کلاسیک ناب چه میشه گفت؟ شعریه در سنت گلایه و سوزوگدار عاشق از بی مهری معشوق (ساکت، غایب و بی مهر) شاعر طبق معمول خودش رو پایین دست میگیره و جز مجیز گفتن معشوق کاری نمیکه حتا گلایه هاش هم جوری تعریفه.

 در سنت شعر اروپا هم چیزی داریم به نام Petrarchan Sonnet (سوناتها یا همان غزلهای پترارکی) پترارک شاعر ایتالیایی هم خودش رو به جز و وز می انداخت و از بی رحمی های معشوق می گفت و از او بتی می ساخت. بعدتر از اینها شاعران جلوه ای انسانی تر به معشوق دادندو این سنت به نام پترارک به تمام جهان صادر شد.

فرق اصلی شعر مولانا با سنت اروپایی در اتصالش به سنت شعری دیگه ی فارسی (گفتم - گفته) اینجا دیگه معشوق اون بت لال و بیرحم نیست بلکه حرف میزنه و الهام می بخشه:

گفت که جان جان منم صورت جان طلب مکن...


میشه یه جورایی تعبیر عرفانی هم از شعر کرد و نسبتش داد به عشق الهی. اما به یه دلیل می گم که این شعر به هیچ وجه در گفتمان الهی نمی گنجه بلکه در قلمرو گفتمان عشق مطلقه:

در گفتمان تئولوژی و الهی وقتی صحبت از سرسپردگی مطلق به خداوند میشه دیگه جای چون و چرا نیست، جای پرسش نیست، حیطه ی سرسپردگی محضه و ذکر صفات ثبوتیه و سلبیه.

اما فقط در گفتمان عشق و خطاب به معشوقی همپایه است - کسی که با او صمیمیت داری - که می تونی اینطور صمیمی خطابش کنی، او رو بدگمان و دودل بخوانی (صفتی که به الوهیت نمی چسبه) و کل کل کنی. منظور این که - به فرض آن که معشوق حقیقی و غیرمجاز هم باشه، مولانا از دل گفتمان عشق با او سخن می گه و نه رابطه ی بنده و معبود. و اینه فرق عرفان عشق مدار و رابطه معبود-پروردگار که بر پایه تسلیم محضه.


کلمه ها و ترکیب های تازه:

1.

کران . [ ک َ ] (اِ) ۞ کنار باشد که در مقابل میان است . (برهان ). کناره . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). طرف . لب . لبه . حاشیه . جانب .

2.

روی گران کردن: همان سرسنگینی خودمان است

3.

سنان . [ س ِ ] (ع اِ) سرنیزه .

4.

سبق بردن . [ س َ ب َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) پیش افتادن در سباق . گرو بردن . فائق آمدن.

5.

به تو نور مستقل: نور تو را در خود دارد، تو را در خود حمل می کند. این بیت استعاره ی قشنگی داره. میگه ای تویی که همه نوری و نور وجود تو را در خودش داره، چرا با تردید و دودلی ابری کشیدی جلوی خودت و نمی ذاری من یکسر در آفتاب وجود تو (مهر تو) گرم بشم. بعد وقتی بدونیم که (مهر) هم عشقه هم خورشید، و یادمون بمونه که کل غزلیات شمس بر اساس مجاز معشوق (شمس)=خورشید شکل گرفته، لذت بیشتری می بریم ...


شب خوش

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 13:26  توسط سوشیانس  | 

محفل شبانه ی شمس خوانی «شمس و شلغم» امشب رسمن با تفالی به دیوان شمس تبریز و تفسیر شعر افتتاح شد و امیدواریم در این راه ثابت قدم باشیم و شما نیز با ما همراه شوید.

افراد حاضر در جلسه: مولانا رومی ِ افغانی ِ ترکی ِ ایرانی، شمس تبریزی، سمندر شمیسا، شلغم ساوجی

افراد غایب: شمس لنگرودی، شمسی فضل اللهی


غزل امشب:


ما نعره به شب زنیم و خاموش       تا درنرود درون هر گوش
تا بو نبرد دماغ هر خام       بر دیگ وفا نهیم سرپوش
بخلی نبود ولی نشاید       این شهره گلاب و خانه موش
شب آمد و جوش خلق بنشست       برخیز کز آن ماست سرجوش
امشب ز تو قدر یافت و عزت       بر دوش ز کبر می‌زند دوش
یک چند سماع گوش کردیم       بردار سماع جان بی‌هوش
ای تن دهنت پر از شکر شد       پیشت گله نیست هیچ مخروش
ای چنبر دف رسن گسستی       با چرخه و دلو و چاه کم کوش
چون گشت شکار شیر جانی       بیزار شد از شکار خرگوش
خرگوش که صورتند بی‌جان       گرمابه پر از نگار منقوش
با نفس حدیث روح کم گوی       وز ناقه مرده شیر کم دوش
از شر بگریز یار شب باش       کاندر سر شب نهند شب پوش
تا صبح وصال دررسیدن       درکش شب تیره را در آغوش
از یاد لقای یار بی‌خواب       از خواب شدستمان فراموش
شب چتر سیاه دان و با وی       نعره دهلست و بانک چاووش
این فتنه به هر دمی فزونست       امشب بترست عشق از دوش
شب چیست نقاب روی مقصود       کای رحمت و آفرین بر آن روش
هین طبلک شب روان فروکوب       زیرا که سوار شد سیاووش



مشروح بحث و گفتگوی جلسه ی نخست:



شلغم : خب دوستان. بیاین بیت به بیت بریم جلو ببینیم چی میفهمیم

شمیسا: عالیه

شلغم : من میگم بعد تو هم بگو اگه اشتباه بود خب؟

شلغم : میگه ما (یه قراره دونفره نصف شب - وعده گاهه انگار) میگه ما در شب نعره می زنیم اما نعره مون بی صداس چون می ترسیم صداش بره تو گوش مردم

شمیسا: کووول. خب. همین که تو گفتی اند آی لایک ایت. بیت بعدی میگه در ظاهر وفاداری نمی کنه که کسی نفهمه عاشق طرفه؟!

شلغم : آره دقیقن. میگه صداشو درنمیاریم

شمیسا: خب. ماست و سرجوشم من نمی فهمم

شلغم: نظرت راجع به شهره گلاب و خونه موش چیه؟

شمیسا: مردم؟ عوام مثن؟

شلغم: گلاب به چی معروفه؟ این که بوش تا هفت تا خونه میره، موش هم که فضوله دیگه.

شمیسا: اااااااااااااا همون که پس تابلو نشن یعنی. سیکرت لاو افر

شلغم : میگه بخیل نیستیم ولی بوش هفت تا خونه میره ما هم که تو خونه موش داریم

شمیسا: اینترستینگ

شلغم: ماست یعنی ما است یعنی مال ما است

شمیسا: اااااااااااااااااااا

شلغم: وقتی شیر و لبنیات جوش میخورن و میخورن وقتی از جوش میفتن روش سرشیر میبنده، که از همه خوشمزه تره.

شمیسا: آهان. می گه یعنی شب که کسی نیست پاشو بیا که سرجوش مال ماست؟ وقتی همه خوابن و اینامی بینم که پرورت بوده مولانا هم. خب بگو. ایت گات ریلی اینترستینگ

شلغم ساوجی: بقیه ش هم که نقل عشقبازی عارفانه شونه دیگه. سماع و رقص و بزم و ....

شمس: مممممممممممممممممممممم

شلغم: اما چیزی که واسه من جالبه، تقابل شیر و خرگوشه

شمیسا: شکار خرگوش منظورش چیه؟

شلغم : نظر تو چیه؟ چی میفهمی؟

شمیسا: ناثینگ. خرگوش که صورتند بی جان. . گرمابه پر از نگار منقوش. آی دن گت دیس

شلغم: خرگوش چه جور حیوونیه؟ مظلوم مفعول نازنازی بی آزار فمینین

شمیسا: آره.  شیر وحشی و احمقه و قوی

شلغم: شیر سمبل قدرت منطق و نیروی مردونه س

شمیسا: اوه.  شیر می خواد مولانا اینستد آو خرگوش؟؟؟؟؟ او ل ل.خبببببببببببببببببب دیگه چی می خواد؟ بگو دیگه. صبح ها می ره با خرگوشا شبا با شیرا. صبح ها تاپه. شبا باته

شلغم: ولی میدونی که مولانا عاشق شمس بوده

شمیسا: اره

شلغم: این عشق بیشتر عرفانیه

شمیسا: ولی.... ببینم یعنی سکشوال اترکشنم بش داشته؟

شلغم: از اینجا به بعد ناامیدت میکنه چون یهو رو میکنه چرا شمس رو دوست داره

شمیسا: بعضیا می گن با هم بودن

شلغم: میگه این حدیث روحه و نفس اینو درک نمیکنه پس براش تعریف نکن

شمیسا: آی سی

شمیسا: i once asked my mom if their love was also sexual n she was gonna attack me

so i'm scred of even thinking of it

شلغم : ظاهرن عشقشون خیلی پاک بوده

شمیسا: ممممممممم

شلغم: اگه به بقیه ش دقت کنی

شلغم: میگه

شمییسا: اینطوری به نظر نمیاد

شلغم: زندگی نفسانیو  جشمانی مردم رو تشبیه میکنه به ناقه ی مرده ای که هرچی بدوشی شیر نداره  و میگه چرا به شب پناه می برن چون روز براشون شر داره حسودا و مزاحما و مخالفشون

شمیسا: جالبه. خب ببین من بیت آخرم نمی فهمم. منظورش از سیاووش کیه؟

شلغم: خب این خیلی جالبه. ببین دونفر که اینطوری عاشق همن، عاشق این که شب دور از مزاحما و معاندا بشینن شکرپاشی کنن، کنایه از بحثای عرفانی و فلسفی طولانی که داشتند و شمس بهش درس میداده. میگه آفرین به این شب که خوب روی ما نقاب کشیده تا در امان باشیم و وقتی چاووشی میزنه

شمیسا: چاووشی چیه؟

شلغم: میگه شب طبلتو بزن که اثبات بی گناهی منه

شلغم: سیاووش به جرم زنای نکرده مجبور شد سوار بر اسب از آتش بگذره

شمیسا: خب؟

شلغم: نوعی مجازات بود و می گفتند اگر بیگناه باشه سالم از آتش بیرون میاد و اگه باشه میسوزه

شمیسا: آهان اینم مثه سیاووش بی گناهه؟

شلغم: سیاووش سالم بیرون آمد و بی گناهیش ثابت شد. خودش رو بیگناه میدونه

شلغم: حالا نتیجه ی اخلاقی این داستان:

شمیسا: چرا بقیه فکر می کنن گناه کاره؟ فک می کنن با شمس رابطه ی جنسی داره یعنی؟

شلغم : مولانا خودش رو پاک می دونه و گی هم نبوده. متاسفم ناامیدتون کردم. حالا شبتون به خیر



دوستان عزیز: نتیجه اخلاقی این بحث آن است که همه ی اینها تراوشات ذهن بیمار خودتونه و مولانا پاک بوده (دیدین؟ خودش ثابت کرد سیاوش هم شاهده!) حالا برید بخوابید و خوابای خوب ببینید.


به زودی می بینیمتون



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 3:4  توسط شلغم  |